توضیحات
در اتوبوس هیچ کس با هیچکس حرف نمیزد. همه در خود و در صندلیشان فرو رفته بودند نگاهی به مسافرها انداختم هر کدام مقصدی داشتند. احتمالا تعدادی کشاورز بودند. تعدادی مریض بودند و به تهران آمده بودند تا معالجه شوند تعدادی دانشجو، تعدادی سرباز و . بعید بود کسی از آنها مانند من مقصدش جذام خانه باشد. باز هم احساس تنهایی کردم باز هم دیدم تک افتاده ام و راهی را میروم که دیگران نمیروند باز هم دلشوره گرفتم چرا نمیتوانستم مانند بقیه زندگی کنم؟ این حیرانی و سرگشتگی که دچارش شده ام منشأش کجاست؟ چرا سراغ بقیه ی آدمها نمیرود؟ این راهی که واردش شده ام مرا خیلی میترساند.
میدانم جستجوی حقیقت و فکر کردن به کلمات بزرگی چون خدا و حقیقت جلوی زندگی عادیات را میگیرد. اگر میخواهی کم و کوچک فکر کنی باید تن بدهی به یک زندگی عادی و معمولی ولی اگر بخواهی دنبال چیزی بزرگتر از این بروی چون توان و ظرفیتت کم است میافتی در مسیری که شرق و غربش حیرانی و سرگشتگی ست و شمال و جنوبش جنون. آیا بهتر نبود من هم مثل بقیه ی آدمها در همان رأس و مرکز یعنی امن ترین نقطه بمانم و پا در قریه و وادیهای خطرناک و سوت و کور نگذارم؟ اگر این راهها امن بودند خب بقیه هم می آمدند و شانسشان را امتحان میکردند. ولی چرا هیچ کس در این بیابانها نیست؟
مهجور
مسعود جدیدیان
رمان ایرانی






هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.